کفش ها ی قرمز
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :"اگه تا پایان ماه هرروز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز را برایت میخرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هرروز دست و پا یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا...وبعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت:نه...خدانکنه...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ ساعت ۴ ب.ظ توسط محدثه جون
|